src="http://hasmrkbmkmd.googlepages.com/ghatrehadaryabarangoogooli.js">
ارزش شما بیش از آن است که تصور می کنید .تنها مشکل این است که این حقیقت را تاکنون کسی به شما نگفته است. وباید بدانید که اندیشه بدون عمل هیچ ارزشی ندارد . وبدانید تا کاری راشروع نکنید تغییری در زندگی شما پدید نخواهد آمد..
من از امروز شروع کردم.. شما چطور ؟؟؟
نظرات ()
در روشنی قبل . بعد ازآن همه فکر و خیال... چه کسی طاقت داشت.. هر که داشت من نبودم.. !!! بعد از پرواز فکر و شکنجه اعصاب راهی بیمارستان شدن تعجب نداشت.. راستی چه دردی دارد این فشار سوزن بر دست و چه صبر میخواهد نظاره گره قطره های زندگی بودن تا تمام شود قطره ها و تو دوباره آغاز شوی..و نگاه چشمانی اشک آلود که امید زندگیش را در چشمان قرمز و صورت زرد رنگ تو جستجو میکند.
شاید دیگر نگاهم به زندگی توفیر دارد با دیروز که اینچنین یکباره نوع قلم عوض کردم .. !!؟
ظاهر عشق را گفتن آسان است.. میخواهم خود را رهسپار خاکی ترین مسیر نوشتن کنم.. میخواهم از باطن بنویسم واز احساس.. سخت توان گفت چیزهایی را که هیچ کس را توان گفتن آن نیست..
و امید دارم به مهر دوستانی که کلمه کلمه هاشان کوه میشود و تکیه گاه..
به نام خدا ..!!
نظرات ()
امروز وقتی داشتم میومدم سر کار.. همین طور که قدم برمیداشتمو زمینو نگاه میکردم داشتم به این فکر میکردم که آخه چرا من بوجود اومدم. به دنیا اومدم که یه روز بچه باشم نازم کنن بعد بزرگ شم بهم بگن جوون بعد منتظر بمونم تا پیر شم.. بعدشم بزارنم زیر یه خروار خاک..!!
هر روز داریم میدو ایم دنبال خوشبختی!! اصلا میدونیم خوشبختی چیه .. اصلا میدونیم از زندگی چی میخوایم ..ما که با یه حرف ناراحت میشیمو با یه مویز گرمیمون میکنه..
راستش خیلی وقته دنبال خودم میگردم دوست داشتم یه فرصتی بودو با خودم دوتایی میرفتیم شمال.. راستی دلم خیلی شمال میخواد ..!!
بعضی از ما آدما خوشبختی رو تو یه خونه تو خوارزم و یه ماشین ٢٠٠٩ میبینن.. بعضیا هم دنبال سعادت واقعی روزی ٣ بار صورت میشورنو سجده شکر میکنن.. اما واقعا خوشبختی تو چیه؟ بچه که بودیم میگفتن درس بخون تا بزرگ شدی خوشبخت بشی و زندگی خوبی داشته باشی ماهم گوش کردیمو درس خوندیم.. رفتیم دانشگاه پرسیدیم آقا اجازه پس خوشبختی کو : گفتن حالا بذار درست تموم شه بری سرکار دستت که بره تو جیبت اون موقع میفهمی.. حالا دنبال حرف اونا اومدیم سرکار به قولی دستمئن رفت تو جیب.. اما چرا هر چی تو جیبم میگردم خوشبختی رو پیدا نمیکنم..
چند وقتیه دختر بدی شدم ..دیگه اصلا مثل قبل نسبت به خودم احساس رضایت نمیکنم .. احساس میکنم هیچ کاری بلد نیستمو هیچی ازم بر نمیاد.. نمیدونم چیکار کنم..خدا خودش کمکم کنه ..

...حتی اگر دیگر آینه را هم نگاه نکنی اما می خوانمت.....حتی اگر تمامی آینه ها را هم بشکنی...
هی من...سلام!!
در پیچاپیچ گردنه ها، محو خیالی شدی که نمی یابمت؟!؟!
چه افکار محالی!!
از چه گریختی؟...بگو با من ...تمام زنانگی هایت را فریاد کن...
می خوانمت هنوز و هر روز....بیهوده مگو که راه دور و ماه عزادار و آسمان بی نور است...
جاده را گم نکردی ، جاده اما تو را گم کرد...من که می دانم!!
خاتون من ...
چگونه به برابرت رسم ، زمانی که حتی مجال لمس آتشین نبضت را از من دریغ می ورزی؟!
پنداری من هم همان من دیگرانم که تو را مرده پنداشت؟!؟!؟!
پنداری بیگاه هایم در خلاء نبودنت را هیچ شمردم؟!؟!
خاتون من...
فدای تمام زنانگی هایت...فدای تمام کودکانه های بنفش رویاهایت...
هنوز مرا تب تو از سر نرفته ، که سر را سودای تو هست و جز این نیست ، مگر گم شدن گاه به گاه خواب و خیالات موهوم ...و ذهنی که ناخوانده ماند...
ای گیسو گشوده به شال آفتاب!...
حضورت آرامشی است که دریغ نمی ورزد...پس بیهوده جاده را گمراه مکن که نیستی...
بیگانه ام مگر که سطر به سطر رخت را از بر نخوانم؟!؟!
بیگانه ام مگر که باور کنم نقاب بی روح روح بی نقابت را؟!؟!
بیگانه ام مگر که گم شوم در هپروت سرد چشمان بی روح نقابت؟!؟!.....نقابی که عروسکهای کوکی را مانسته...همان عروسک های کوکی فروغ...
خاتون من...
در همین برهوت لطیف ابدیت حضورت ، بگذار این بار " من " برایت فریاد کنم که :
" با من به آن ستاره بیا...
به آن ستاره ای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین دور است...
و در آنجا هیچ کس...
از روشنی نمی ترسد..."
نظرات ()سلام. امروز ١۵ فروردین 1388
و اولین روز کاری ما به صورت جدی.. امروز دوباره مترو شلوغ شده بودو شهر حالت عادی به خودش گرفته بود..من امسال عید خوبی رو نداشتم تو این 13 روز بیشتر از کل 7 سال رابطمون با جوجو دعوا کردیم اما خوب خدا رو شکر .بخیر گذشت و با یه 13 به در توپ همه کنیه هارو ریختیم دور..
منو جوجو امسال اولین باری بود که 13 باهم بودیم.. تنها ..دوتایی رفتیم چیتگر اونم بدون ماشین با مترو فکر کن..!!! اما شاید از تمام کسایی که با بنز و bmw رفته بودن بیرون بیشتر بهمون خوش گذشت.. کلی با جوجو خندیدیم با هم چوب جمع کردیم و آتیش روشن کردیم ..قلیون کشیدیم و یه چرتم خوابیدیم..!
ما نحصی 13 رو با صداقت در کردیم.. تمام دروغایی که به هم گفته بودیمو لو دادیم مثلا جوجو گفت که اصلا نازنین وجود خارجی نداشته و یه خالی بندیه بچه گانه بوده..وای نمیدونی چقدر خوشحال شدم که فهمیدم من اولین عشق جوجو ام بدون دروغ.. 
راستش اینکه یه جوجوی به این پاکی داشته داشته باشیو بازم اذیتش کنی نمیدونم چه دلیلی داره اما من قول دادم که سعی کنم دیگه جوجومو اذیت نکنم ..
راستی با هم سبزه گره زدیم من یه دونه گره زدم جوجو روی گره من بعدی رو زد..روز خیلی عالی بود کلی انرژی گرفتم فکر کنم این آخرین سیزده بدری بود که سبزه گره میزدم چون سال دیگه اگه خدا بخواد منو جوجو با هم نازمدیم..
به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم ١٣ امسال به همه خوش گذشته باشه..
ایام به کام..
جوجو جونم دوستت دارم ..
نظرات ()سلام.. سال نوتون مبارک.. خوبین؟ خوش میگذره؟
خوش به حال اونایی که تا ١٣ تعطیلن..ما که امروز اومدیم سرکار..
امسال به نظرم سال خوبی میاد.. با اینکه تو همین چند روز اولش دو سه باری با جوجو قهر کردیم.. اما امسال سال موعود.. امسال سالیه که از همون اول قولشو به هم داده بودیم..
روزا داره خوب میگذره.. البته دوست دارم یه کم تندتر حرکت کنه چون فکر کنم تو یکی دو ماه آینده قراره اتفاقاتی بیوفته..
دیشب منو جوجو چند ساعت پیش هم بودیم خونه ما.. جاتونو خالی نمیکنم چون جو خصوصی بود.


نظرات ()
این روزا همه چی داره خوب پیش میره..منو جوجو دوباره رابطمون عالی شده.. این چند روزه هی گیر داده میگه بگو عیدی برات چی بخرم.. چی لازم داری...
منم هی ناز میکنم میگم شما رو...
اما واقعا نمیدونم چی لازم دارم... واقعا خودش شده بزرگترین نیاز زندگی...!!
همیشه بهش نیاز دارم.. همش میخوام پیشم باشه.. وای مست میشم وقتی بوی تنشو میشنوم.. جوجو جونم عاشقتم...
نظرات ()
اون به من گفت:
به نظرت من قشنـگـــــ ــــم؟ من گفتم : نه.......
اون پرسیــــد که تو می خوای من پیشــــت باشم؟ من گفتم : نه......
اون به من گفت: اگه من یه روز ترکـــت کنم تو برام گــــریه میکنی؟
من گفتم : نه.......
اون در حالی که گریه میکرد و می خواست بره که من دستش رو
گرفتم و گفتم: از نظـــــر من تو قشــــــنگ نیستــــی بلکه زیبایی......
من نمیخوام تو پیشم باشی بلکه نیـــاز دارم که تو پیشم باشی
و اگه یه روز از پیشم بری من برات گریه نمی کنم بلکه می میرم
تقریبا ١ سالی از دوستیمون گذشته بود .. هر روز زندگی واسم جذاب تر میشد .حالا دیگه به جز درس خوندن و خانواده یه انگیزه دیگه ام واسه زندگی داشتم ..یه انگیزه پاک یه انگیزه داغ یه انگیزه سبز..
تقریبا هر روز همدیگزو میدیدیم.. چقدر هیجان انگیز بود روزی که رفتم خونشونو دیدم کارای ابتدایی منو با کلی سلیقه همه رو زده بالای میز کامپیوترش. یه لحظه احساس غرور کردم وقتی کارامو رو دیوار اتاقش دیدم
..هنوزم بعد ٧ سال کارای ابتدایی من با آبرنگ و مرکب رو دیوار اتاقشه..
البته کارای خوبم زدم واسش در طی این چند سال..
٢ سالی از رابطمون میگذشت که جوجو دانشگاه قبول شد ..من داشتم بال در میاوردم کلی خوشحال بودم
.. اون موقع من سال آخر هنرستان بودم ..کلی پیش دوستام کلاس گذاشتم ...
اما این خوشی دوام زیادی نداشت.. بعد از یکی دو ماه اخلاق جوجو کم کم عوض شد
.. دیگه زیاد با هم حرف نمیزدیم.. صبح تا شب میرفت دانشگاه.. بعد از چند ماهی فهمیدم که توی دانشگاه با یه دختر دوست شده
.. هنوزم میگه سر کل کل با هاش دوست شده و اصلا دوسش نداشته
..راستش نمیخوام به خاطرات بد زیاد فکر کنم.. یه جورایی ام حق داشته هااااااااا.. خب هر کی میره دانشگاه اولش جو گیر میشه.
اما جوجو خوب منو اذیت کرد سال اول دانشگاهش.خوب آقا
.. اما به بعد کم کم خوب شد .. فهمید من با دخترای یونیشون فرق دارم
.. عید سال سوم بود که با کلک و قسم و آیه مامانمو راضی کردم که با جوجو و خواهرش برم شمال.. یادم نمیره یه ٣ روزی گریه کردم تا مامانم راضی شد.. اما هنوزم واسم سواله که چه جوری مامانم قبول کرد..

اگه بگم بهترین مسافرت زندگیم بود دروغ نگفتم.. ٣ روز بود اما خیلی خوش گذشت..هنوزم وقتی بهش فکر میکنم انرژی میگیرم
..وای چقدر باحال بود لحظه هایی که آبجی جوجو رو میپیچوندیم
.. شب هر سه تامون پیش هم میخوابیدیم (فکر کن جدا بخوابیم!!!!!! یه جوجوی ٢١ ساله به یه نوک طلای ١٨ ساله!!!!!!!!
) اما من وسط میخوابیدم
.....وای خدا چقدر خوش می گذشت شبا از ساعت ١٢ تا ٣.۴ صبح لب ساحل بودیم..
نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال
دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را
آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق ...
من دیگه برم سر کارم.. بقیه اش رو بعدا مینویسم..باش؟
نظرات ()
سلام دوستای گلم.. امروز جمعه است و من دارم از خستگی میمیرم.. مامانم از صبح ازم کار کشیده ( مثلا جمعه واسه استراحته ).. 
دیشب به جوجو زنگ زدمو گفتم میخوام کارت اعتباریتو بهت بدم ( آخه جوجو کارتش دسته منه همیشه که یه وقت جایی پول کم نیارم
) گفتم کجایی؟ گفت دارم میرم مغازه داداشم بیا اونجا..
از در مغازه که وارد شدم یه خروار اخم داشتم انقدر زیاد که مشتری توی مغازه فرار کرد ..
اولش که با کمال بی ادبی کلی داد زدمو کارتشو پرت کردم رو میز ( آخ آخ چه کار زشتی ) خداییش داشتم از خجالت میمردم اما بعضی وقتا لازمه ...
تا ١ ساعتی که هر چی راستو دروغ تو دلم مونده بود رو گفتم اما بالاخره یه کم آروم شدم چون دست جوجو رو گرفتم.. بعد از چند دقیقه جوجو شروع کرد به حرف زدن .. آخه مگه میشه صدای یکی بعد از ٧ سال هنوز کل بدن آدمو به لرزه در بیاره
..هان ؟؟؟؟
با لحن آروم همیشگیش گفت که چقدر دوستم داره گفت آخه من مگه بدم میاد زودتر ازدواج کنیم اما خودت شرایط داداشمو خانوادمو داری میبینی که !!! آخه چرا ما دخترا بعضی وقتا خودمونو میزنیم به کوریو کریو
...خب خداییش راست میگفت خلاصه اینکه یه ٣ ساعتی اونجا بودم .. خلاصه اینکه واسم ماشین گرفتو من اومدم خونه مثل جنازه افتادم.....................
امروزم که مامانم حسابی ازم کارکشید.. خدا رو شکر امروز رابطمون با جوجو برگشت به حال عادی
.. دوباره قربون صدقه های دلنشین جوجو شروع شد..
الان حالم خیلی خوبه .. فردا صبح که رفتم شرکت ادامه داستان ١٣٨١ واستون مینویسم..
راستی از همتون ممنون که این چند روز نگرانم بودین.. مخصوصا سارا جونم.. بوس
نظرات ()
